خاطرات كلاس خوارزمي

هر سالي كه ميگذره اتفاقاتي رو پيش مي ياره كه بعدها جزو خاطرات زندگي ميشه.
منم توي كلاس خوارزمي خاطراتي دارم كه شنيدنشون خالي از لطف نيست........
خاطره ي 1: روزاي يك شنبه و سه شنبه ، يعني روزايي كه جغرافيا داشتيم براي
كلاساي خوارزمي و رازي و ملا صدراروزاي پر استرسي بود ،...........
مي دوني چرا؟ راستش خودمم نمي دونم .فقط اينو ميدونم كه از زنگ اول تالحظ ي
آخركه زنگ جغرافيا تموم ميشد قلبامون مي خواست از جاش كنده بشه.....
اين كه من صحبت از استرس كردم واسه ي اين بود كه :
دبيرمون با اينكه چهره و قلب مهربوني داشتند ،وقت درس پرسيدن كه ميشد ،
خيلي جدي بودند و اين طور به نظر ميرسيد كه قصد دارن سوالايي بپرسن كه
كه ما جوابشو نميدونيم يا به خاطر استرسي كه داشتيم اشتباه جواب بديم....
خود ايشون ميگفتن كه من طوري ميپرسم كه بچه ها مضطرب نشن با اين حال
ما گوشمون به اين حرفا بدهكار نبود و همچنان استرس داشتيم.
اصلا بذارخاطره ي يكي از زنگاي جغرافياي سال دومم رو برات تعريف كنم.
زنگ تفريح تموم شد و نوبتي هم كه بود نوبت جغرافي رسيده بود...........
دبيرمون از پله ها اومد بالا و من كه دم در ايستاده بودم، زود پريدم توي كلاس.
وقتي كه خانم وارد شدند همه در حالي كه كتاباي جغرافي دستمون بود و مملؤ از
استرس بوديم از سر جاهامون بلند شديم و صلواتي كه صداي من توش از همه
بلند تر بود ،فرستاديم.
فكر ميكنم دبيرمون از روي چهره هامون مي فهميد كه تو قلب و فكرمون چي
ميگذشت. فكر مي كنم اول درس دادند و بعدش گفتند:
كتابها بسته وتوي كيفتون . خب از همون رديف اول(يعني من) شروع مي كنيم :
شهرهاي شمال غرب ايران رو نام ببر؟ من هم هل شدم و گفتم : آذربايجان غربي
و ايلام . اما دريغ و صد افسوس كه ايلام از شهراي غربه نه شمال غرب ....
وبعد هم خانممون گفت نفر بعد بدون اينكه بگه درسته يا نه . همينم بود كه فهميدم
اشتباه جواب دادم و انگار كه تموم آسمون رو سرم خراب شد و نزديك بود كه گريه
كنم.ولي از اون جائي كه من خانممون رو دوست داشتم و نميخواستم اون بدونه كه
من هل شدم ، سعي كردم كه خودمو كنترل كنم .
نوبت به بغل دستيم يعني مهديه رسيد. اون سوال منو درست جواب داد. وبعد نوبت
به مريم رسيد . خانم از او پرسيد : شهراي جنوب غربي رو نام ببر ، و اون ميدوني
چي جواب داد ؟ اون گفت: سيستان و بلوچستان و ......كه اين ها دقيقا شهراي
جنوب شرق بودند . بدين ترتيب دو دور از بچه هاي كلاس درس پرسيدند.........
كه در طول اين پرسش قلبم از ثانيه شمار ساعت خيلي تندتر ميزد .
با اين وجود من عاشق دبيرم بودم و هنوزم خيلي دوسش دارم . اينو روز سه شنبه ي
آخر سال تحصيلي دوم دبيرستان به ايشون گفتم. و ايشون هم وقتي كه من گفتم
دوسشون دارم ،گفتند :منم همينطور . در اون لحظه انگار كه همه ي دنيا رو به من
دادن..............................................................................................